زهرا جونزهرا جون، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

"زهرا" زیباترین هدیه خدا

بافتن سارافون برای دخترم

سلام عشق مامانی چطوری دختر نازم؟ الهی قربونت برم عزیزم دلم برات خیلی تنگ شده دوست دارم زودتر ببینمت. البته نه اینکه بخوای عجله کنی و زودی بیای پیشم ها!!!!! نه مامانی تو هنوز یه ٤ ماه دیگه فرصت داری بزرگ بشی. امروز از صبح خونه تنها بودم بابایی سرکاره . از ظهر نشستم پای نت و دارم برات دنبال مدل سارافون بافتنی میگردم اخه میخوام اگر بشه و بتونم یه سارافون با دومیل برات ببافم. انشاالله فردا میرم نخ میگیرم و شروع میکنم البته هنوز مدلش رو انتخاب نکردم اما دیگه باید یه کاریش بکنم. خدا کنه بتونم خوب دربیارمش اخه تا حالا انچنان بافتنی نکردم فقط در حد کلاه و شالگردن ساده!!!!!! خوب قربونت برم دارن اذان میدن باید برم نماز بخونم. اگه بتونم تا اخ...
4 آبان 1392

گزارش هفتگي...

سلام دختر قشنگم ببخشيد باز دير شد. حالا واست تعريف ميكنم تو اين هفته چه اتفاق هايي افتاده. دوشنبه شب خاله زهرا(دخترخاله بنده)و دخترش فاطمه ثنا اومدن خونه ما. اخه باباي فاطمه ثنا كربلا بود باباي شما هم شب كار.كلي خوش گذشت صبحش هم مادرجون اومد اينجا دوشك تعويضت(واسه تو خونه)رو درست كرديم. خاله زهرا واسه ناهار نموند اما مادرجون اينها موندن جات خالي ماكاروني خورديم. چهارشنبه شب عيد غدير بود.ديرشده اما عيدت مبارك دختر گلم.واسه عيديت با بابا ابراهيم رفتيم يه بلوز شلوار صورتي خوشكل خريديم.انشاالله به سلامتي بپوشي عسلم. مادرجون اينها واسه ناهار اينجا بودن.صبح از خواب كه بيدار شدم گلوم درد ميكرد وااااااااااي سرماخوردگي!!!!!!! تو ...
3 آبان 1392

چادر نماز دخترم

سلام دختر قشنگم خوبي مامان؟ امروز صبح كه از خواب پاشديم ديدم الحمدلله حال بابايي كلي خوب شده. سرحال شده بود ماشاالله. اخه ديشب هم بهش شربت عسل دادم هم اويشن با عسل و هم سوپ. خلاصه به زور خوبش كردم البته با كمك خداي مهربون. امشب هم انشاالله يه سوپ ديگه واسش درست ميكنم تا حالش خوب خوب خوب بشه. الان خونه ي مادرجونم. از صبح مادرجون نشسته جلوي چرخ خياطيش و واسه شما يه چادر نماز خوشكل درست كرده اميدوارم به سلامتي بپوشيش و كنار مامان واستي نماز بخوني. الهي قربون قد و بالات برم دخترم. دايي عليرضا امروز مدرسه نرفته و الان منتظره من از پاي كامپيوتر پاشم بشينه بازي كنه. برم كه منتظره. فعلا باي دختر قشنگم. ...
28 مهر 1392

باباي مريض و دختر تنبل...

سلام دردونه مامان،يه دونه مامان چطوري فدات شم؟خوبي گلم؟ گفتم كه بابايي خيلي دوستت داره اما توداره و به روي خودش نمياره. جديدا داره احساساتشو نسبت به تو نشون ميده. كم كم داره يخش آب ميشه. الهي قربونش برم وقتي ميگه دختر گلم كلي ذوق ميكنم. وقتي ميگه زهراي بابا دلم قنج ميره. عسل مامان امروز يه كوچولو تنبل شدي ها!!!!! آخه از صبح تا حالا فقط 3 يا 4بار تكون خوردي. روزهاي قبل اينقدر تكون ميخوردي كه بهم مهلت نميدادي بعد از هر تكون خوردنت صلوات و سوره توحيد رو بخونم. اگه ميخواستم بخونم بايد يكسر در حال خوندن ميبودم. دختر مامان دلم واست تنگه،تو رو خدا يه كم تكون بخور دلم باز شه.آخه از وقتي تكونهاتو حس ميكنم هر تكونيت برام ياداوري وجود ناز...
27 مهر 1392

خريد سيسموني...

عسلم دوشنبه شب با مادرجون و اقاجون رفتيم 17 شهريور كه سيسمونيت رو بگيريم. البته فكر كنم بهت گفته بودم كه به خاطر كمبود جا مجبوريم فقط چيزهاي ضروري و اوليه رو بگيريم. سرويس كالسكه،سرويس خواب،5 تيكه سايز 0،پتو دورپيچ،پستونك،شيشه،دندوني و يه سوييشرت شلوار سايز 0 واسه عيدت گرفتيم. سرويس كالسكه ات رو كرم قرمز برداشتم خيلي خوشكله.سرويس خوابت هم،هم صورتي كم رنگ داره هم پررنگ.اونم خيلي نازه موزيكال هم هست.دندونيت هم هندونه ايه خيلي خوشمله. خلاصه همه ي وسايلهات شيك و قشنگه. دست مادرجون و اقاجون درد نكنه حسابي تو زحمت افتادن. انشالله بتونم همه ي زحماتشون رو جبران كنم و تو هم كه بزرگ شدي بتوني جبران كني. البته هنوز خورده ريزه ها ...
24 مهر 1392

هوراااااااااااا بالاخره اسم دخترم انتخاب شد...

سلام گل دختر مامان... سلام تاج سر مامان...چطوري؟خوبي نفسم؟ دختر قشنگم دير اومدم ولي دست پر... بالاخره اسمت انتخاب شد... بعد از سونوي آخر با بابا در مورد اسمت حرف زدم و اينكه ديگه بايد اسمت مشخص بشه. به اين نتيجه رسيديم كه زيباترين و بامعناترين اسم دنيا "زهرا" ست. تصميم گرفتيم وظيفه اي كه به گردنمونه رو به نحو احسن انجام بديم و اسمت رو "زهرا" بزاريم. گلم به جرات ميتونم بگم خوشحاليم از انتخاب اين اسم با خوشحالي خبر بارداريم يكي بود شايدم بيشتر... نميدوني مادرجون وقتي فهميد قراره اسمت رو "زهرا" بزاريم چقدر خوشحال شد... همين طور اقاجون... وقتي اقاجون بعد از خبر اسمت ما رو ديد بخاطر انتخاب شايسته مون بهمون تبريك گفت. نازن...
24 مهر 1392

از خريد سيسموني تا شام امشب من و بابايي

سلام تنها دليل بودنم. دختر قشنگم گفته بودم امروز بايد برم بهداشت و دكتر اما بهداشت نرفتم دكترم هم گفت الحمدلله سونو مشكلي نداره خدا رو شكر. بعد از مطب دكتر با مادرجون و بابا ابراهيم رفتيم فروشگاههاي سيسموني بلوار كشوري رو ببينيم. تنوعش خيلي خوب بود.مادرجون واست يه 5 تيكه سايز 1 گرفت رنگش سفيده با حاشيه هاي صورتي. راستي دختر قشنگم كمدت رو هم سفارش داديم قراره تا دو روز ديگه آماده بشه.خيلي خوب بود هم كشو داشت هم جاكفشي هم دكور. اخه اين خونه اي كه الان هستيم 1 اتاق داره مجبوريم كمدي برداريم كه دكور و كمد با هم باشه تا تو اتاق جا بشه.براي همين دنبال يه كمد جمع و جور ولي جادار بوديم كه الحمدلله پيداش كرديم. من هم واست يه جغجغه استوا...
21 مهر 1392

دوستت دارم...

نفسم دلم نیومد از دلتنگیم برات نگم. تا الان داشتم وبلاگهای دیگه رو چک میکردم اومدم خاموش کنم برم که دلم نیومد. قشنگم تو بهترین هدیه ای هستی که خدا به من و بابایی داده دوستت داریم تا وقتی نفس داریم. دخترم نمیدونم چی بنویسم که حق مطلب ادا شده باشه فقط میتونم بگم دوستت دارم شبت بخیر نازنینم. میبوسمت ...
20 مهر 1392

دوباره دیدنت

سلام دختر قشنگم امیدوارم حالت خوب باشه. نازنینم مامانو ببخش باز بدقولی کردم و دیر به وبلاگت سر زدم. امروز نوبت سونو داشتم برای ناهنجاریهای مادرزادی بهت که گفته بودم. ساعت ١٢:١٥ با بابایی راه افتادیم به طرف مطب. ١٢:٤٥ اونجا بودیم ساعتهای ٢:٢٠بود که نوبتم شد نفر آخر بودم. از خانوم دکتر پرسیدم بابا میتونه بیاد داخل یا نه اما اون اجازه نداد یه کم ناراحت شدم اما چاره ای نبود. خانوم دکتر بررسی کرد الحمدلله همه چیز خوب بود. بازم تونستم روی ماهتو ببینم فدات شم.صورتت کاملا دیده میشد چشمهات و بینیت.دستها و پاها و ستون فقرات و خلاصه همه چیز رو دیدم. قلب مهربونت با اون تکونهاش کاملا دیده میشد الهی قربون قلبت بره مامانت. از ا...
20 مهر 1392